|
خدایی که در این نزدیکی است |
|
|
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...
و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال در انتظار تو کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 14:35 توسط بلور سکوت |
کاش می شد ظرفیت ها را قالب گرفت
کاش می شد در باریکه های سیال ذهن
تصویری از فرداهای دور برداشت
تا با آن ، لحظه های زیبا کاشت
کاش می شد هر روزی را که بد بود ، برداشت
جای آن روز ، روز دیگری کاشت
کاش می شد
کاش می شد با تمام باورها
با زورقی به سوی دریاها رفت
و از آنجا
تا فروغ بی نشانه
تا رؤیاها
تا اساطیر
با پای برهنه تنها رفت
پروانه فتاحی
+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 12:3 توسط بلور سکوت |
سبز
سپید
سرخ
و سرانجام.
سبز :
زارعانی سبز پرور
شاعرانی سبز اندیش
عارفانی سبز باور
در زمینی که زمانی
بوده شاید سبز !
سرزمینی که هم اکنون
در سرای آن
هر لِوائی هست
غیر از سبز!
سرزمینی به تمنّای :
چراغی سبز ...
راهی سبز ...
مرامی سبز ...
سپید :
نیک هورمزدی سپید
نیک تاریخی سپید
نیک زرتشتی سپید
که یگانه دفترِ وحی اش، چنین مُنزل آمد :
پنداری سپید
گفتاری سپید
کرداری سپید
اشعاری سپید
که در کلام ِ معاصر
همچنان منعکس اند ...
... ولی دفترِ عمل
در انزوای معاصر
همچنان، سپید!
سرخ :
بینشی سرخ
از مذهبِ خونینِ تعصّب.
صورتی سرخ
از سیلیِ نامرد ِ زمانه.
گُرده ای سرخ
از ضربه ی شلاّقِ تحکّم.
و دلی سرخ
از خونِ جگر
از چکّه ی شمشیر
و دلی سرخ
از چکّه ی شمشیرِ دو پهلوی عدالت!
و سرانجام
آینه ای منعکس از آینده :
شمعِ آتشکده ی تاریخی
در پسِ لایه ی خاکسترِ خاکستریِ بغض و سکوت
همچنان، مشتعل و منتظر است.
امیر آروین
+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 16:31 توسط بلور سکوت |
به سراغ ِ تو اگر می آیم
می دانم
پشت ِ هیچستانی ...
... پشت ِ یک آبادی
که در آن سایه ی نارونی
تا ابدیت جاری است ...
... من در این آبادی
پی ِ یک سهرابم!
پی ِ یک وسعت ِ بی واژه
که بگوید : سهراب
من در این لحظه ی پاک و ابدی
که میان ِ من و این دریاچه
قدمی فاصله است
می نشینم لب ِ آب
تا بپرسم از باد
خانه ی دوست کجاست؟
و در این دریاچه :
موجهایی چه لطیف!
انعکاسی چه قشنگ!
... دخترانی لب آب
آب را گل نکنیم :
روی زیبا دَه برابر شده است!
من در این آبادی
می روم تا سرِ کوه
می دوم تا ته ِ دشت ...
... شاید از کوچه ی هجرت که گذشتم
بعد از آن کوچه که از پشت ِ بلوغ
سر به در می آرد
پشت ِ آن هیچستان
بعد از آن کاج ِ بلند
به سرِ تپّه ی معراج ِ شقایق بروم
و در آن تنهایی
در صمیمیت ِ سیّال فضا
دو قدم مانده به گُل
نرم وآهسته صدایش بزنم
مبادا که ترک بردارد
چینی ِ نازک ِ تنهایی او ...
... و بگویم :
آری آری ... سهراب!
تا شقایق هست
زندگی خواهم کرد
زندگی خواهم کرد.
امیر آروین
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 20:22 توسط بلور سکوت |
زندگی، خاطره است.
زندگی، یک خواب است.
زندگی، خواب ِ یک خاطره است.
زندگی، خاطره ی یک خواب است.
زندگی : یک سره گُل
یک سره آوازِ پرنده
زندگی : یک سره رنگ
یک سره نغمه ...
زندگی، یک زنِ زیباست
که در این روزِ بهاری
زیرِ باران
بچّه ای را می دهد شیر.
زندگی، بچّه ای است
که در این روزِ بهاری
زیرِ باران
می مَکد شیر.
زندگی، سنجد و سیر و سمنوست
زندگی، سکّه وُ سیب و سبزه ست
زندگی، سُنبله ی نوروز است
بر سرِ سنّتی ِ سفره ی هفت سین.
زندگی، مزرعه ی آخرت است
شخم باید زد ...
بذر باید کاشت ...
نان باید پخت ...
زندگی را باید
مثلِ یک تکّهی نان
بر سرِ سفره ی عشق
تقسیم کنیم.
زندگی : یک " گل سرخ "
کارِ ما دیدنِ " رازِ گل سرخ "
زندگی : یک شاعر
کارِ ما خواندن شعر :
" لحظه ها را باید شُست! "
" جورِ دیگر باید زیست "
زندگی، لحظه ای است
که زمان می ایستد
در مکانی ...
... بی نهایت ...
و در آنجا :
حجم، خالی شده از لکّه ی وزن.
زندگی :
نقطه ای از یک خط است.
زندگی :
رویشِ یک بشر است.
زندگی :
ثانیه ای بیشتر از لحظه ی مرگ ...
زندگی :
... لحظه ی دیدارِ خداست.
زندگی را باید
مثلِ یک خاطره زیست.
زندگی را
باید زیست ...
باید زیست ...
امیر آروین
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 0:27 توسط بلور سکوت |
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم
سهراب سپهری
+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 16:49 توسط بلور سکوت |
حوض را که مرور می کنم
ورق به ورق
پر از آرامش قرمز ماهیان سرخوشی ست
که حلول فصل تخم ریزی شان را
شمارش معکوس می کنند
پس
ماهی سیاه کوچک من کجاست ؟
کسی از نردبان دی شب ماه
چیزی نمی داند ؟
رویا زرین
+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 11:28 توسط بلور سکوت |
سهم تو
شوق دلم
مستی من
از نفس باور عشق
در نوازشگری خاطره ات
سهم من
آمدن حس نیاز
این اسارتگر بستان وجود
در پی جستن تصویر نهان
از گهر هم نفسی
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش اینه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر این
مخمل گیسوی بلند
رخ ز مستی زده
تا پیچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پیچک عشق
دور این قامت من
در پی تسخیر دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نیاز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز
ترانه جوانبخت
+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 11:17 توسط بلور سکوت |
من به اندوه درون می اندیشم
و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط
پیوند باور
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 14:47 توسط بلور سکوت |
چه سوال عجیبی!
"نشانه ی قلبم؟!"
دستم را می برم به چانه ام
و میگویم:
نور نگاهم را که دنبال کردی
و به مهر لبخندم که رسیدی
دریچه ی احساساتم را می بوسی
و از پوست خاموشم عبور میکنی
با شیرین زبانی وارد رگهایم می شوی
همراه جریان خونم می روی
و می روی
و می روی
آنگاه
به مزرعه ی احساساتم
-قلبم-
می رسی!
نقشه ی زخمهایم را می توانی مرور کنی
و بیاموزی:
بدون چتر نجات پریدن
لذتبار
و نیز دردناک است.
اکنون تو به مقصد رسیده ای
پس در کوچه های شلوغ عاطفه ام
می دوی.
ناگاه
بر میخوری به اثر انگشتانت
که بر دیواره های قلبم
خط انداخته...
و حال؟
حال... هیچ!
می توانی با اطمینانی خاطر
نشانه ی قلب دیگری را
فتح کنی.
فریناز آرین فر
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 0:49 توسط بلور سکوت |